تبليغاتX
مرا عهدی است با جانان که ... - اونا
دیشب محمد رضا رو دیدم.

گفت میخایم بریم دیدار از خانواده ی شهید باروتکوب زاده. بعدش هم هیچی نگفت.

هر لحظه ای که میگذشت اشتیاق رفتنم بیشتر میشد.انگار یکی من رو میکشید.

بالاخره رفتم.

تو رفتن و تو جلسه و تو برگشت همش یه چیز تو ذهنم وول وول میکرد.

 اون هم این بود که اونا چی داشتن که شهید شدن،

اونا چکار کردن که شهید شدن،

و اینکه

شهید کی هست ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:21  توسط حمید رضا  |