گفت میخایم بریم دیدار از خانواده ی شهید باروتکوب زاده. بعدش هم هیچی نگفت.
هر لحظه ای که میگذشت اشتیاق رفتنم بیشتر میشد.انگار یکی من رو میکشید.
بالاخره رفتم.
تو رفتن و تو جلسه و تو برگشت همش یه چیز تو ذهنم وول وول میکرد.
اون هم این بود که اونا چی داشتن که شهید شدن،
اونا چکار کردن که شهید شدن،
و اینکه
شهید کی هست ؟